Category Archives: اشعار

در رثای دکتر امیر ناصر کاتوزیان

Category : اشعار

از ملک هنــر مــردم دانـا همـه رفتنـد
خوبــان خردمنــد دل آرا همه رفتنــد

یک مرد جهانی، ز جهان رفت به ظاهـر
انگــار ولـی مــردم دنیـا همه رفتنــد

در میکده دیگر نه شراب است و نه رقصی
گـویی ز جهان مردم شیدا همه رفتنــد

دانشکده عشق و عدالت شـده بی نـور
خورشیــدوشان شب یلـدا همه رفتنــد

با عالِمی از عالم بالا چه تــوان گفت؟
چون نــورسرشتــان مسیحا همه رفتند!

اخــراج ز دانشکده کردند چو استــاد!
علم و ادب و سیــرت زیبا همه رفتنــد

افسانه ســرایان همه لالنـد مگر، هـان!
گویـا ز جهـان مـردم گویا همه رفتنــد

فرهاد چو سر زد ز سراپــردۀ شیــرین
مجنون صفت از کوچۀ لیلا همه رفتنــد

چون غم بنهادنـد به جــان دل «راضی»
مرغان غزل خوان خوش آوا همه رفتنـد

در حسرت آن مرد رها گشته ز گلخـن
چو سیل غم از دیده ی دریا همه رفتنـد

شهریور 1393


پاره ای از آتش دل

Category : اشعار

این شعر در سوگ استاد دکتر مهدی شهیدی در سال 1384 سروده شده است.

دل و دینم به نگاهی شـرر آگـین زد و رفـت
هجرتش داغ غمی بر من مسـکیـن زد و رفت

طــرّه یــار نــگــه کرد و سـرا پا به غـزل
تاج گـل خنده کنان بر سر نسریـن زد و رفت

آتشی در چمن افروخت که گیتی همه سوخت
شـعله درد بـه جـان مـن غـمگین زد و رفت

نـازم آن پـیـشه فـرهـاد کـه با تیشه شوق
نشتـر عـشـق به جان دل شیرین زد و رفت

تـوبـه بشکـست و بـه پیمانه اشارت فرمود
تـلـخ جـامـی به سرسفره زرّین زد و رفت

چـون شـهـابی ز افق شعله مستانه کشید
آتـشی روح فـزا بـر مه و پروین زد و رفت

حسـرتی کاشـت به انوار دلم دولت عشق
خنده ای تلخ به جان غم دیرین زد و رفت

خون عاشق که به گـردن بـگرفت آن عیّار
پشت پایی به دل «راضی» خوشبین زد و رفت


اگر بگذارند …

Category : اشعار

چشم زیبای تو گویاست اگر بگذارند
بوسه بر لعل تو زیباست اگر بگذارند
معجز موسوی روح امین القدسی
چشم جادوت فریباست اگر بگذارند
شهد جان است غزل های دل صادق من
هدیه بر نرگس شهلاست اگر بگذارند
ماجرای من و تو در دل این شهر غریب
قصه ی عشق زلیخاست اگر بگذارند
چهره بگشا که رخت آب ز مهرویان برد
لب تو غنچه ی رویاست اگر بگذارند
مهر ما و عطش شوق وصال لب تو
تا ابد سحر و معماست اگر بگذارند
خنده های نمکین تو و شیرین دهنت
هدیه ی خوب مسیحاست اگر بگذارند
جلوه های خوش و روح طرب انگیز وصال
ویژه ی روح پریسا ست اگر بگذارند
در تب روح بنفشه که پر از وسوسه است
شرم گلبوته ی عذراست اگر بگذارند
عشق معنای تو دور از هوس دنیایی است
زخمه ی تار نکیساست اگر بگذارند
طاق ابروی تو از بهر نماز شب من
معبد و دِیر و مصَلّاست اگر بگذارند
چاره ی عشق تو این است-صبوری-آری
عاشقت سخت شکیباست اگر بگذارند
از سخن های ملیح و غزل شورانگیز
آتش عشق هویداست اگر بگذارند
زین همه شعله که از سینه ی «راضی» سر زد
آتش عشق تو پیداست اگر بگذارند